درد در رگانام حسرت در استخوانم چيزي نظير ِ آتش در جانم پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا .گويي چيزي به هم فشرد تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.? (اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان حتا با نان ِ خشک ِشان
 
iranliber
مقالات و نظرها  
  ارسال ایمیل
  جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی
  میلیاردرهای ایران چه کسانی هستند؟
  ماجرای ازدواج و طلاق فوزیه از محمدرضاشاه
  همسرلن سران عرب
  ملکه زیبایی آمریکا با حزب الله مرتبط است!
  نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام &#
  حافظ
  چرا از جرس می روند م.ع
  از یک انقلاب به انقلابی دیگر
  صفحه اصلی
  افشای اطلاعات جدید درباره سعید تاجیک، بسی
  چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان
  ضربه آخر
  سیاست ورزی صداقت پیشه
چرا از جرس می روند م.ع

!!!چرا ازجرس میروند؟                                                   

 
چندی پیش مطلبی از اقای ف.م در سایت گویا خواندم در مورد سانسور جرس از مقاله روزنامه
نگاری به نام علی ایزدی،داستان از این قرار بود که ظاهرا این نویسنده مطلبی را تحت عنوان
آقای خامنه ای خوف یا خذلان" را به سایت جرس ارسال نموده ویک نسخه از آن را در اختیار
سایت گویا قرار داده بودند،که در کمال ناباوری سایت جرس چند جمله از مطلب را سانسور کرده
بود،ولی سایت گویا آن مطلب را عینا منتشر کرده بود
این مسایل کنجکاوی مرا بر انگیخت از آنجا که خود اقای ایزدی را می شناسم ،ولی ایشان هیچ 
واکنشی در مورد حذف چند جمله از مقاله خود نشان ندادند،و جرس هم به اعتراض و کنایه آقای
    !! ف.م نویسنده تیتر کشکول هیچ جوابی نداد ؟
تقریبا یک ماه قبل از آن آقای حسین کمالی نویسنده و محقق در اعتراض به حرمت شکنی به
مرحوم شجاع الدین شفا ترک جرس کردند
   !! سپس مدتی پیش مطلبی تحت عنوان" جرس از بهار میترسد؟
از آقای هوشنگ اسدی که معمولا در روز آنلاین قلم میزنند، اما این بار در گویا خواندم
داستان از این قرار بود که آقای هوشنگ اسدی معترض به این بودند که جرس در مطلب
ایشان دست کاری کرده است و پس از اعتراض ایشان جرس در یک مقطع کوتاه زمانی
آن را منتشر کرد؟!! و سپس ان را حذف کرد
اکنون این موضوعات مرا به طرح چند پرسش از آقای ایزدی وجرس وامیدارد
آقای ایزدی هم جناب آقای کمالی به عملکرد جرس اعتراض کردند وهم آقای بابک داد
و آقای ف.م نویسنده کشکول سایت گویا ، در این چند روز آخر آقای هوشنگ اسدی نیز
اعتراض خود را در مطبوعات منتشر کردند
!! ولی بنده هیچ اعتراضی از شما نسبت به حذف مطلب تان در جرس ندیدم؟ 
و از چندی پیش حتی دریغ از مطلبی جدید
  !! ایا شما با سانسور موافق هستید؟
!! چرا سکوت کرده اید؟
این سکوت شما با معنی است یا بی جهت و بی معنی ؟
و اگر با معناست عدم حضورتان در این مدت کوتاه در جرس را پس از انعکاس
"خداوندگاران خشونت" چگونه تفسیر کنیم؟ !! شاید شما هم مقهور خشم خداوندگاری شده اید؟
این حرکت شما مرا به یاد شعری از فردوسی می اندازد
گر بهای زندگی در بندگی است دو صد بار مردن به از زندگی است
حال دوست عزیز شما را با الهام از فردوسی به این شکل خطاب میکنم
گر بهای اعتراضی در جرس روزمرگی است
دو صد سالی اعتراض به از زندگی است
البته امیدوارم که این غیبت دو هفته ای شما در قلم نزدن در جرس قدم زدن در ساحل
.اعتراض باشد!!! و بدین گونه آن سکوت با معنی که در جستجویش هستم
و اما شما دوستان جرسی
این گونه جهت گیری های شما در سانسور و حذف بخشی از مطلب دوستان روزنامه نگار
  !!! آیا مصلحتی است؟!! آیا شما با سانسور موافقید؟
مگر نه اینکه شما در آخر مقالات مسئولیت درج مطلب را به عهده نویسنده می گذارید پس
بیم شما از کجاست؟!! آیا ما شهروندان ایرانی حق این را نداریم که بدانیم سیراندیشه در
!!! مطبوعات ما به کجا میرود؟
و چرا شما به مقالات انتقادی نسبت به جرس پاسخی نمی دهید؟
آیا این افراد ارزش شنیدن پاسخ شما را ندارند و یا شاید شما در پاسخ گویی خود را عاجز
می بینید؟!! در پایان نباید فراموش کنیم که هر دیکتاتوری از سانسور و رسانه ها آغاز میکند
یک رسانه را با سانسور به نا رسانا و در واقع اندیشه عقیم تبدیل می کند، آیا عمق یک اندیشه
!! در اقامت و ماندگاری آن است یا در عقیم بودنش؟



مهدی علومی  
   
عشق عمومی  
  عشق عمومی

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم... که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.



دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

۱۳۳۴
 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد  
  برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.







روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.



روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.



روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.



روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.



روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.



روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...







و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.



۱۳۳۴/۴/۵
 
درد در رگانام  
  درد در رگانام
حسرت در استخوانم
چيزي نظير ِ آتش در جانم

پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا

.گويي چيزي به هم فشرد
تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشمام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمياش
مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود
با تابناکياش
مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.?
(اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتا

با نان ِ خشک ِشان
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند  
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک

همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست

دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان

آبادانيست.

همچون زخمي

همه عُمر

خونابه چکنده
همچون زخمي

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،
به نعرهيي

چشم بر جهان گشوده
به نفرتي

از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک


کوچک تر حتا

از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
 
Oggi ci sono stati già 1 visitatori (2 hits) qui!
Questo sito web è stato creato gratuitamente con SitoWebFaidate.it. Vuoi anche tu un tuo sito web?
Accedi gratuitamente