درد در رگانام حسرت در استخوانم چيزي نظير ِ آتش در جانم پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا .گويي چيزي به هم فشرد تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.? (اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان حتا با نان ِ خشک ِشان
 
iranliber
مقالات و نظرها  
  ارسال ایمیل
  جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی
  میلیاردرهای ایران چه کسانی هستند؟
  ماجرای ازدواج و طلاق فوزیه از محمدرضاشاه
  همسرلن سران عرب
  ملکه زیبایی آمریکا با حزب الله مرتبط است!
  نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام &#
  حافظ
  چرا از جرس می روند م.ع
  از یک انقلاب به انقلابی دیگر
  صفحه اصلی
  افشای اطلاعات جدید درباره سعید تاجیک، بسی
  چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان
  ضربه آخر
  سیاست ورزی صداقت پیشه
جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی




جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی

 

بهارجان، چه سعادتی داری که در گور خفته‌ای و نمی‌بينی نسل در نسل به‌‌نام آزادی هم‌‌ديگر را حذف می‌کنيم. حتی در غربت. و حذف اولين گام به‌سوی استبداد است. شايد هم گناه از توست بهار. از نام تو. بهار يعنی آزادی و من از خودم می‌پرسم: جرس از بهار می‌‌ترسد؟
 





داستان يک بهار


وقتی بهار جلوی جوخه اعدام ايستاد و فرياد زنده باد:

زنده باد ايران...
نمی دانم بهار ايرانی که نامش بر پای گفت وگو با سحابی نازنين است، در اين جهان بود يا نه. بهار از نسل آرمانی ما بود. نام اصلی اش ايران بود. با آن دامان کرم رنگ باخته، همه هستی خود را می خروشيد تا ميهن را آزاد کند. بريده ای روزنامه در کيف داشت هميشه. شرحی کوتاه از ثروت های افسانه ای ايران. اين سند کاغذی را در خرمن آتش چشم های قهوه ای درشتش می افروخت و می گفت:
صاحبان اين گنج نبايد گرسنه باشند..
ما او را بهار صدامی زديم. شبی به توچال رفته بوديم. يخبندان بود. چند نفری که به پناهگاه رسيده بوديم، چاره ای نداشتيم جز اينکه در آغوش هم بخوابيم. و نه انگار که ما جوانانی بيست وچندساله بوديم. نه. نه. سنگ بوديم. گرم اما از جنس يخ. ما رفيق بوديم و چونان قديسين خفتيم. وهمان شب بود که در گوشم گفت:
تصميم را گرفته ام مهرداد. از فردا درس را ول می کنم و به ميان زنان کارگر می روم.
فقط گفتم:
نه بهار. نه.
می دانستم که گوش نمی کند. مهرداد نام سياسی من بود و بهار نام او. فردا، وقتی در طبقه بالای اتوبوس دو طبقه از هم خداحافظی می کرديم، دست هايش سرد بود و چشم هايش شعله می کشيد. دانشکده حقوق را رها کرد و به ميان کارگران رفت.
در شمال بودم که شنيدم او را گرفته اند و تا سحرگاهان اعدام برده اند. کنار دريای بزرگ گريستم. نامش را بر ماسه ها نوشتم. دريا سخت توفانی بود. باران بيرحمی شلاق می کشيد. بر ماسه ها می نوشتم و امواج نام را می بردند. ايران و بهار را در هم آميختم و از آن بهار ايرانی برآمد. نام مستعار من شد. در کيهان با يکی دو نفر ديگر نام را به مشارکت استفاده می کرديم که دستگاه امنيتی را دور بزنيم.
در زندان جمهوری اسلامی تاريخ سينمای مسعود محرابی را ديدم. نام مستعار بهار ايرانی را به تاريخ سپرده بود و با کمی تحريف. بعدها شنيدم يکی از کسانی که اجازه داده بودم از اين نام استفاده کند، هر جا نشست نام را به نام خود ناميد.
وقتی از زندان درآمدم و بعد از دو سال بيکاری در مجله گزارش فيلم به رويم بازشد، از اين نام استفاده کردم و ۱۲ سال تمام تا سعيد مرتضوی يکی از جرايم مرا پنهان شدن زير نام مستعار برای براندازی رقم زد و در مجله را بست.
در سرمای غربت خبر شدم "بهار ايرانی" دشنام گوی مدام "سازمان" است که از آن جداشده. برايش ای ميلی زدم و شرح ماجرا دادم. نوشتم که بهار ايرانی از نام زنی متولد شده که سالهای دور در پای جوخه اعدام مرگ را به سخره گرفته است، ولی هرگز از بلندای هنر به کوير سياست پا نگذاشته است. آن کس که نمی دانم کيست، شرح مفصلی در توصيف فصل بهار برايم نوشت و دستور داد که چون "اسناد" من کافی نيست، بهتر است از مدعای خويش بگذرم و نام را به او واگذارم. خنديدم تلخ و چنين کردم.
تا در اين روزها که خون ۵ "بهار" ديگر بهاران ايران را سراسر رنگ مرگ زده است، ديدم "بهار ايرانی" ديگری متولد شده است. و تا امروز ۴ "بهار ايرانی" می توان شمرد: من و مدعی و سياسی نويس هتاک و مصاحبه گر.
زيباست بهار. چشمان قهوه ای تو که اينهمه نگران ايران بود، مدام تکثير می شود. تو از سحرگاهان اعدام می آئی و حتی کسانی که تو را نمی شناسند زير نام خود پناه می دهی.
بهار جان، مهم نيست که بهارهای ديگر تو را نمی شناسند. مهم اين است که تو حتی سالها بعداز مرگت زنده ای و آيندگان حتی بی آنکه بدانند نامت را "جرس" می زنند.
- پس متبرک باد نام تو...

۲
سرنوشت يک" توضيح خيلی خيلی کوچک"

"توضيح خيلی خيلی کوچک" بالا را برای سايت جرس فرستادم. مصاحبه با مهندس سحابی در اين سايت منتشر شده بود و منطق چنين حکم می کرد. کمی بعد سايت محترم جرس مطلب را منتشر کرد ، اما نيمه. نصف مطلب رفته بود. چند بار مطلب را خواندم. حتی از نگاه خانم جميله کديور سردبير سايت جرس مطلب را خواندم و کوشيدم در آن نشانه ای بيابم از بی حرمتی، خط وخطوط سياسی، زبانم لال ورود به حريم اسلام ناب محمدی و يا... هرچه جستم، چيزی نيافتم. تقصير را به گردن تکنولوژی انداختم و کاسه وکوزه بر سر اينترنت شکستم. مطلب را دوباره فرستادم. و وقتی برای ديدن نسخه کامل مراجعه کردم، دريافتم کل مطلب حذف شده است. حتی مصاحبه مهندس سحابی هم به اين آتش سوخته و از مصاحبه روز به اعماق تاريکخانه آرشيو پرتاب شده است. به سابقه آشنائی اندک در روزگار اصلاحات خواستم از طريق آقای مهاجرانی با همسرشان حرف بزنم. سه بار تلفن زدم.
بار چهارم پيام گذاشتم و جوابی نگرفتم.
در ساعاتی که انتظار می کشيدم سردبير محترم مرا به حضور بپذيرند ، به ياد زمان وزارت آقای مهاجرانی افتادم. درآن زمان مجله گزارش فيلم هنوز به تيغ مرگ سعيد مرتضوی گرفتار نشده بود. وزير ارشاد که احمدرضادرويش می گفت بهتر است او را "وزير فرهنگ" بناميم ، دست بالايکريع بعد پای تلفن می آمد. خيلی هم سريع جواب اهالی مطبوعات را می آمد. حرف ها رامی شنيد . بعد معاونش احمدبورقانی - را که چه زود از وزارتخانه و جهان رفت - مامور حل مشکل می کرد.آن مرد مهربان هم اگر نبود، عيسی سحرخيز دلاور که اکنون زندانی است، گره از کار می گشود. وقتی درشماره صد مجله مطلبی از دکتر صدرالدين الهی منتشر کرديم و کيهان توپخانه خويش را بروی ما گشود، واکنش وزير لبخند مهربانی بود وهشداری به مراقبت.
حالا از وزير و روزنامه نويس قربانی استبداديم وهمگی اسير غربت. درسايتی که سر دبيرش خانم وزير است ، حقی از يک نويسنده قديمی ناحق می شود که من باشم. چندخطی می نويسم با ادبياتی که خواننده شاهد آن است و بيشتر برای ياد از زن قهرمانی که جان خودرا فدای آزادی ايران کرد.
در سايتی که خود را "جرس" آزادی نام داده و می خواهد "راه سبز" بگشايد و ايران را از قعر استبداد به بلندای آزادی برکشد، "توضيح خيلی خيلی کوچک " يک ايرانی به زير پاگذاشتن حقوق شهروندی اش ظاهر و سپس غيب می شود. مقام معظم سردبيری هم که در دسترس نيستند. به خودم می گويم تا روز بعد صبوری پيشه می سازم و سپس مطلب را به جای ديگر بسپارم. ودراين فاصله فردائی فرضی را مجسم می کنم که "تيم جرس" قدرت را بدست بگيرد و خانم سردبير- بقول نازنينی حداقل دستکم- بر مسندسابق همسر تکيه بزند. و از خودم می پرسم:
- تحمل وزير آينده همين است که امروز می بينيم؟ حتی چند خط توضيح هم سانسور خواهد شد؟ زنی که استبداد روانه غربتش کرد؛ نام زنی را که برای آزادی پای چوبه اعدام ايستاد ، حذف خواهد کرد؟ سقف " تحمل" فردای آزادی اينقدر کوتاه است؟

"ولی فقيه" اول که از فرانسه آمد ، وعده آزادی برای همه را داشت . حتی خودم سخنش را تيتر صفحه اول کيهان کردم که: "مارکسيستها هم در ابراز عقيده آزادند"
آن وعده در مسير تاريخ از سرکوب سال ۵۹ شروع شد، به دهه وحشت بزرگ رسيد. قتل عام خونين تابستان ۶۷ رارقم زد و ايران امروز از دامانش زائيد که بزرگترين زندان جهان است.
"ولی فقيه سوم" اگر از ايالات متحده بيايد با اين حد تحمل، کدام فردا را بايد انتظار کشيد؟
و از تلخی پاسخ به شيرينی شوخی پناه می برم:
- شمارا بخدا اقای مهاجرانی خودتان دوباره وزير شويد.
تا صبح جمعه صبر کرده ام. جرس را باز می کنم. شايد راه را برای انتشار توضيح "خيلی خيلی کوچک" من گشوده شده باشد و طرح اين بحث را متنفی سازد. مطلب نيست. تيتر اول جرس را می بينم از زبان مهندس موسوی: "ما بايد بدون نگاه به ايدئولوژی و طرز فکر آدمها از حقشان دفاع کنيم" از خود می پرسم:
- روی سخن با کيست؟ کسانی که بايد از "حق آدم ها" دفاع کنند ، کيانند؟
بر تارک "برگ سبز" که "توضيح خيلی خيلی خيلی کوچک" را تاب نياورد ، نوشته خانم سردبير است که بااين پرسش از احمدی نژاد پايان می گيرد:
- مديريتی که در حوزه خرد شهری اينچنين با تشتت و ناهماهنگی مواجهست، چگونه ادعای مديريت جهانی و نقطه اميد و اتکای مردم دنيا را دارد؟
من از خودم می پرسم:
- هر کدام مايک احمدی نژاد نيستيم؟
و کسی در من به من می گويد:
- خداپدر احمدی نژادرا بيامرزد که در قدرت استبداد می ورزد و نه از غربت...

۳
مرواريد

بهارجان، چه سعادتی داری که در گور خفته ای و نمی بينی نسل در نسل بنام آزادی همديگر را حذف می کنيم. حتی در غربت. و حذف اولين گام بسوی استبداد است. شايد هم گناه از توست بهار. از نام تو. بهار يعنی آزادی و من از خودم می پرسم:
- جرس از بهار می ترسد؟
وبه ياد می آورم اين شعر فروغ را که مدام می خواندی:
هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد ، مرواريدی
صيد نخواهد کرد


 

مهدی علومی  
   
عشق عمومی  
  عشق عمومی

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم... که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.



دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

۱۳۳۴
 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد  
  برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.







روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.



روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.



روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.



روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.



روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.



روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...







و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.



۱۳۳۴/۴/۵
 
درد در رگانام  
  درد در رگانام
حسرت در استخوانم
چيزي نظير ِ آتش در جانم

پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا

.گويي چيزي به هم فشرد
تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشمام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمياش
مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود
با تابناکياش
مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.?
(اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتا

با نان ِ خشک ِشان
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند  
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک

همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست

دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان

آبادانيست.

همچون زخمي

همه عُمر

خونابه چکنده
همچون زخمي

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،
به نعرهيي

چشم بر جهان گشوده
به نفرتي

از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک


کوچک تر حتا

از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
 
Oggi ci sono stati già 1 visitatori (10 hits) qui!
Questo sito web è stato creato gratuitamente con SitoWebFaidate.it. Vuoi anche tu un tuo sito web?
Accedi gratuitamente