چهارشنبه، ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ /
فوزیه اولین زن محمدرضا شاه، در اوج قدرت رضاشاه و هنگامی که وی ولیعهد ایران بود به همسری او برگزیده شد. ولیعهد که در آن زمان جوانی نوزده ساله بود در انتخاب همسر خود کمترین نقشی نداشت و رضاشاه با همه تظاهر به تجدد خواهی، پسرش را اصلاً در جریان مقدمات این ازدواج، که بیشتر یک ازدواج سیاسی برای تحکیم بنیان سلطنت پهلوی محسوب میشد، نگذاشته بود. خود محمدرضا شاه بعدها با لحنی انتقادآمیز از این کار پدرش یاد کرده و نوشته است:
«میدانم کسی بر من خرده نخواهد گرفت اگر بگویم همان اندازه که یک نفر روستائی حق دارد در زندگانی خصوصی و خانوادگی از آزادی بهرهمند باشد، پادشاه نیز باید از این حق بدوی برخوردار باشد. همه خوانندگان حکومتهائی را میشناسند که حق زندگی خصوصی زناشوئی را برای هیچ کس قائل نیستند، ولی خوشبختانه در کشورهای متمدن روابط خصوصی خانوادگی را محترم شمرده و هیچ گونه دخالت و تجاوزی را در این حق مجاز نمیدانند و من نیز میخواستم همین اصل در زندگی خصوصی من رعایت شود…
هنگامی که در کشور سویس به تحصیل اشتغال داشتم ندرتاً فرصت آنرا پیدا میکردم که با دوشیزگان آشنا شوم و سرپرست من یا به عقیده و سلیقه شخصی خود و یا به اطاعت از دستورهای پدرم از معاشرت من با بانوان ممانعت میکرد. پس از بازگشت از اروپا در اواخر دوره تحصیلات من در دانشکده افسری، پدرم به فکر افتاد که همسر شایستهای برای من انتخاب کند. به نظر من پدرم از این کار دو منظور داشت: یکی آن که میخواست همسر من شاهزاده خانمی اصیل و از دودمان نجیب باشد و دوم این که میل داشت دربار ایران با خانواده سلطنتی دیگری نسبت سببی پیدا کند و روابط ایران با یکی از کشورهای دوست و نزدیک استوارتر گردد.
ظاهراً در این ایام پدرم عکس شاهزاده خانم فوزیه را دیده و با آن صراحت و استقامت رأیی که داشت (و شاید این خصیصه برای حل و عقد امور فنی و مهندسی از حل مسائلی که با قلب و احساسات مربوط است مناسبتر بود) به تجسس و تفحص حال این شاهزاده خانم زیبا پرداخته بود. نخست در نسب و دودمان وی تحقیقاتی به عمل آورده و سپس به سفیر خود در قاهره دستور داده بود که با مقامات دولتی مصر در این مورد تماس بگیرد و دولت مصر نیز با خاندان سلطنتی مصر وارد مذاکره گردد و رسماً استفسار کند که آیا همسری شاهزاده خانم فوزیه با فرزند وی میسر است؟ این امر سریعاً به موفقیت انجامید، ولی اولین اطلاعی که از این جریانات به من داده شد خبر نامزدی من بود که در سال ۱۳۱۷ منتشر گردید.
تا آن تاریخ من هنوز چهره همسر آینده خود را ندیده بودم و به همین جهت ترتیبی داده شد تا من به مصر عزیمت نمایم و طی دو هفته اقامت خود در آن کشور با شاهزاده خانم فوزیه آشنا شوم. در ضمن این مدت مسائل متعدد حقوقی و قانونی مربوط به این ازدواج نیز قطع و فصل گردید. ازدواج ما رسماً در تهران و قاهره به ثبت رسید و چون مطابق قانون اساسی پدر و مادر ولیعهد آینده ایران باید ایرانیالاصل باشد، پدرم به رفع این مشکل پرداخته و از مجلس شورای ملی ایران قانونی گذرانده که به موجب آن شاهزاده خانم فوزیه به ملیت ایرانی درآمد.
مراسم عقد ما در قاهره به وسیله یکی از روحانیون عالی مقام برگزار شد. از خانواده من کسی در آن مجلس حاضر نبود ولی افراد خانواد عروس و عدهای از رجال مهم ایران در آن شرکت داشتند. پس از انجام این مراسم عروس خود را به ایران آوردم. جشن اصلی ازدواج ما در تهران برپا شد و با وجود آن که بر حسب ظاهر با شکوه و جلال بسیار برگزار گردید از لحاظ معنویت و کیفیت با جشنهائی که در دهکدههای ایران برای این مراسم گرفته میشود تفاوتی نداشت، جز آن که به علت گرفتاریهای روزگار نویت که در همه جا حتی کشور من دامنگیر آدمی است قدری هم با عجله انجام گرفت…»
شاه با این لحن گزنده و انتقادی درباره چگونگی ازدواج خود با فوزیه، زمانی سخن میگوید که بیست سال از تاریخ جدائی او از فوزیه گذشته و هنوز تحقیر و توهینی را که از سوی همسر اولش متحمل شد از یاد نبرده بود. واقعیت امر این است که او با وجود این که در انتخاب همسر اول خود هیچگونه دخالتی نداشت، وقتی که نخستینبار با عروس زیبایش روبرو شد به انتخاب پدر خود آفرین گفت.
دکتر قاسم غنی، که همراه ولیعهد برای انجام مراسم عقد و ازدواج و آوردن عروس به ایران، به قاهره رفته بود در شرح جریان این عروسی مینویسد:
«روز پانزدهم مارس ۱۹۳۹ (مطابق با ۲۴ اسفند ۱۳۱۷ روز تولد رضاشاه) در قاهره در قصر عابدین شاهزاده خانم فوزیه به عقد ازدواج ولیعهد ایران والاحضرت محمدرضا پهلوی درآمد. ساعت ۱۱ صبح بود. زمین و آسمان جشن داشتند. تمام قاهره غرق در گل بود. تمام مملکت در جشن شرکت کرده بودند. در آن روز ولیعهد تلگرافی رمزاً به تهران مخابره کردند. مفاد آن اینکه «من در موضوع ازدواج و انتخاب همسر به نهایت درجه آمال و آرزوی خود رسیدم و مطلوب واقعی و کمال مطلوب را یافتم.» چون تلگراف را کشف میکنند و به رضاشاه میدهند، آقای جم که در آن وقت رئیسالوزراء بود و حاضر بوده، برای من نقل کرد که رضاشاه شروع کرد به گریستن، یعنی گریه شوق.»
دکتر غنی سپس به شرح مشخصات عروس و جریان عروسی و نتایج سیاسی آن پرداخته و مینویسد «فوزیه دختری بود در آن موقع ۱۷ یا ۱۸ ساله، زیبا، ثروتمند، دختر مرحوم ملکفوأد، خواهر ملک فاروق، فرشته صورت با قیافه معصوم… دیگر هر سری سودائی داشت. یکی این ازدواج را وسیله اتحاد دو مملکت مهم اسلامی و آشتی سنی و شیعه میشمرد، یکی معتقد بود که تاج و تخت دو مملکت بدین وسیله مستحکم شد. یکی خواب مناسبات علمی و معنوی میدید. یکی اتحاد ممالک اسلامی را صاف و هموار فرض میکرد. خلاصه این عمل را شاهکار رضاشاه میشمردند…»
اشرف پهلوی نیز بر خلاف ادعای برادرش، به خوشحالی او از ازدواج با فوزیه اشاره کرده و در شرح رفتن خانواده سلطنتی برای استقبال از عروس و داماد، که با کشتی مصری محمدعلی کبیر به ایران آمدند مینویسد: «روزی را که من و مادر و خواهرم به بندر خرمشهر رفتیم تا به عروس و داماد تازه که از مصر میآمدند خوشامد بگوئیم خود به خاطر دارم که خوشحالی در چهره برادرم و همسرش آشکارا به چشم میخورد. آن دو با نگاهی پر از مهر و محبت به هم نگاه میکردند. ازدواج آنان را هم مانند ازدواج من دیگران ترتیب داده بودند… اما ازدواج ایشان شباهتی به ازدواج من نداشت، بلکه وصلتی بود که در آن داماد و عروس واقعاً یکدیگر را دوست داشتند.»
فوزیه دختری بسیار زیبا و تحصیل کرده و باشخصیت بود و محمدرضاشاه، بر خلاف آنچه سالها بعد از جدائی از او در خاطراتش نوشته است، در آغاز از این که چنین زنی نصیبش شده است از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و تلگرافی که پس از نخستین دیدار با فوزیه در قاهره به پدرش کرده و میگوید «به نهایت درجه آمال و آرزوی خود رسیدم و کمال مطلوب خود را یافتم» نه از روی تعارف و برای انجام وظیفه، بلکه از صمیم قلب و صادقانه بود. آنها هر دو به زبان فرانسه مانند زبان مادری خود تکلم میکردند و با این زبان شیرین و لطیف، که شاید کاملترین زبان در بیان احساسات عاشقانه باشد، مکنونات قلبی خود را با هم رد و بدل مینمودند.
فوزیه دختری خجالتی و آرام بود، ولی خیلی زود با محمدرضا گرم گرفت و زندگی آنها در آغاز یک زندگی ایدهآل و عاشقانه بود. البته فوزیه از محیط ناآشنائی که در آن وارد شده بود و دوری از خانواده اظهار ناراحتی و دلتنگی میکرد و از اعضای خانواده سلطنتی، جز با اشرف که سعی میکرد خود را به او نزدیک کند با کسی معاشرت نداشت. محیط تهران و کاخهای سلطنتی هم،
در مقایسه با شهر بزرگ قاهره و مراکز تفریحی و کلوبهای شبانه آن و کاخهای عظیم سلطنتی مصر، بسیار حقیر مینمود و فرهنگ زنان درباری، بخصوص مادر شوهرش تاجالملوک و اطرافیانش، به نظر شاهزاده خانم تحصیل کرده مصری، بسیار عامیانه و «دهاتی» بود. فوزیه در چنین محیطی کاملاً منزوی شده بود و جز برای شرکت در مهمانیهای درباری، آن هم از روی اجبار، از کاخ اختصاصی خود بیرون نمیآمد.
با وجود این تا زمانی که محمدرضا شوهری سربراه بود و اوقات تنهائی او را پر میکرد، فوزیه از زندگی تازه خود خیلی ناراضی نبود.
علائم حاملگی در پایان ماه اول ازدواج در فوزیه پدیدار شد و خانواده سلطنتی، بخصوص شخص رضاشاه که انتظار تولد فرزند پسر یا ولیعهدی را برای پسر خود داشت، بیصبرانه منتظر ولادت اولین نوه پسری خود بود. ولی تقدیر چنین بود که اولین و آخرین فرزند فوزیه از محمدرضا شاه دختر باشد و همین امر سرنوشت او و محمدرضا را تغییر داد. و این که میگوئیم این اتفاق، یعنی تولد یک نوزاد دختر از فوزیه سرنوشت او و شاه آینده ایران را تغییر داد اغراق نیست، زیرا در صورت تولد پسری از فوزیه، بنیان ازدواج او با شاه و در نتیجه ارتباط خاندانهای سلطنتی ایران و مصر محکمتر میشد، شاه مجبور به ازدواجهای بعدی خود نمیگردید و فرح سومین و آخرین همسر شاه نقشی چنان سرنوشتساز بر عهده نمیگرفت.
فوزیه پس از تولد دخترش، که او را شهناز نام گذاشتند، احساس کرد که رضاشاه و دیگر اعضای خانواده سلطنتی، به خصوص مادر و خواهران شوهرش به چشم دیگری به او نگاه میکنند، گوئی با به دنیا آوردن یک دختر مرتکب گناه کبیرهای شده است. او حتی در رفتار شوهرش هم که ظاهراً از تولد دخترشان اظهار خوشحالی میکرد، تغییرات محسوسی میدید. بعضی شبها دیرتر از معمول به خانه میآمد و حرارت و اشتیاق سابق را در روابط زناشوئی نداشت.
فوزیه هنوز نمیتوانست علت سردی و بیتفاوتی شوهرش را درک کند تا اینکه شبی در یک مجلس مهمانی که در کاخ اختصاصی شمس، خواهر بزرگتر شاه، ترتیب داده شده بود، فوزیه برای اولین بار دختران و زنان جوان و زیبائی را که عضو خانواده سلطنتی نبودند ملاقات کرد. شمس و اشرف در معرفی این دختران و زنان جوان به ولیعهد با هم رقابت میکردند و محمدرضا در مقابل چشم فوزیه با آنان مغازله میکرد. فوزیه عصبانی و تحقیر شده به بهانه سردرد مجلس مهمانی را ترک گفت، و محمدرضا را که برای ممانعت از رفتن او به دنبالش آمده بود با دست پس زد.
آن شب محمدرضا تا نزدیک صبح روز بعد در مجلس مهمانی خواهرش ماند و به رقص و پایکوبی پرداخت و هنگامی که به کاخ اختصاصی خود بازگشت دید که فوزیه در اطاق خواب خود نیست. شهناز هم در گهوارهاش نبود و محمدرضا که با دیدن این منظره مستی از سرش پریده بود، ضمن تجسس در اطاق یادداشت کوچکی به زبان فرانسه در روی میز دید که فوزیه در آن نوشته بود «برای این که آرامش خاطری پیدا کنم به آپارتمان اختصاصی خودم رفتم».
آپارتمان خصوصی فوزیه در قسمت شمالی کاخ بود که فوزیه معمولاً از آن استفاده نمیکرد. محمدرضا شتابان به طرف این آپارتمان رفت و ابتدا آهسته و سپس محکمتر به در کوبید، ولی جوابی نشنید و ناچار به اطاق خود مراجعت نمود.
محمدرضا تا طلوع خورشید بیدار ماند و سحرگاهان دوباره به آپارتمان اختصاصی فوزیه رفت و دقالباب کرد. چند لحظه بعد فوزیه در را گشود، ولی لای در ایستاد و بدون اینکه به محمدرضا اجازه ورود به اطاقش را بدهد گفت: «من تصمیم گرفتهام از این به بعد زندگی مستقلی داشته باشم. من دیگر حاضر نیستم مورد تحقیر و تمسخر قرار بگیرم. شما دیشب به من اهانت کردید و دیگر نباید از من توقع عشق و محبت داشته باشید. البته در مراسم و تشریفاتی که حضور من لازم است شرکت خواهم کرد، ولی دیگر رابطهای با هم نخواهیم داشت. من در آپارتمان خودم زندگی میکنم و شما هم زندگی خودتان را بکنید. خداحافظ!»
فوزیه حتی منتظر جواب محمدرضا هم نماند و در را محکم به روی او بست. محمدرضا چند لحظه در جای خود میخکوب شد و تنها چارهای که به نظرش رسید این بود که خواهرش اشرف را وسیله آشتی با همسرش بکند. فوزیه به سردی از اشرف استقبال کرد و گفت که به هیچوجه حاضر نیست از تصمیم خود برگردد. اشرف که از ملایمت و لحن ملتمسانه نتیجهای نگرفته بود زبان به تهدید گشود، ولی فوزیه با تندی پاسخ داد: «اگر خیلی به من فشار بیاورید به کشورم برمیگردم و افتضاحی به پا میکنم که از کرده خود پشیمان بشوید!»
اشرف مبهوت و شکست خورده و تحقیر شده نزد برادرش بازگشت و به جای این که او را تشویق کند خود در صدد استمالت از همسرش برآید از او خواست که به فوزیه بیاعتنائی کند و با زنان و دخترانی که خودش برای او فراهم خواهد کرد خوش بگذراند! طبع هوسباز محمدرضا زمینه مساعدی برای استقبال از این «پند خواهرانه!» داشت و فوزیه هم که هرگز حاضر نبود غرور خود را بشکند و به طرف محمدرضا برگردد دیگر با شوهرش همبستر نشد. رضاشاه همچنان در انتظار حاملگی مجدد فوزیه و تولد پسر بود، ولی نمیدانست که دیگر امکان انجام این سفارش برای پسرش وجود ندارد!
فوزیه دیگر کمتر از آپارتمان خصوصی خود خارج میشد و بیشتر اوقات خود را به مطالعه یا بازی با دخترش شهناز و صحبت با خدمه مصری خود میگذراند. او دیگر نه فقط با شوهرش، بلکه با سایر اعضای خانواده سلطنتی، بخصوص شمس و اشرف نیز قطع رابطه کرده بود و در هیچ یک از مهمانیهای خصوصی دربار حاضر نمیشد. در میان اعضای خانواده سلطنتی هم، دیگر با تمسخر و لقب «مصری» به جای فوزیه از او یاد میکردند…»
در این دوره زمانی تقی امامی وارد کاخ محمدرضا شد. تقی و ولیعهد در پیست آبعلی با هم آشنا شدند و بعدها بین آنها دوستی و صمیمت به وجود آمد. تقی ورزشکار بود و این سبب شد که بیشتر مورد توجه ولیعهد قرار گیرد. آنقدر روابط این دو دوستانه بود که محمدرضا وی را آجودان مخصوص فوزیه کرد.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ خانواده سلطنتی به دستور رضا شاه به اصفهان رهسپار شدند و تقی امامی هم به دستور ولیعهد به اصفهان رفت تا در خدمت فوزیه و شهناز باشد و دستورات آنها را انجام دهد. در واقع این سفر بیست روزه اصل سقوط زندگی خانوادگی محمدرضا را پیریزی کرد و فوزیه و تقی روابط عاشقانه برقرار کردند.
زمانی که تقی امامی آجودان مخصوص فوزیه بود، اشرف سخت دلباخته وی میشود و به او ابراز عشق میکرد و به او پیشنهاد ازدواج میدهد، اما تقی امامی به او میگوید: «ما با شاهزادهها وصلت نمیکنیم». از همان روز اشرف کینه تقی را در دل گرفت و در صدد انتقام برآمد. سرانجام اشرف، ارنست پرون را که نسبت به تقی حسادت میکرد، با خود همدست نمود، سپس دو نفری توطئه و شایع کردند که تقی با فوزیه رابطه نامشروع دارد و به دربار خیانت میکند، حتی به رضا شاه گزارش دادند و ذهن ولیعهد را مشوش کرد.
این مسأله بر فوزیه گران آمد. تقی تنها کسی بود که همواره در کنار فوزیه، هر وقت که هوس سواری میکرد، اولین و وفادارترین یار سواری او به حساب میآمد. رفتار تقی امامی هم طوری ساده و موذیانه بود که محمدرضا کمترین سوءظن را به او نمیبرد، و نمیدانست شعله عشق فوزیه آتش به جان تقی زده بود.
اما نقش پرون در جدایی شاه و فوزیه و بر ملا شدن رابطه نامشروع فوزیه با تقی امامی قابل توجه میباشد، فردوست در این زمینه میگوید: «روزی پرون مرا صدا کرد و گفت: جریاناتی در میگذرد و بین تقی و فوزیه روابط نامشروع است، فردوست میگوید: گفتم، این حرفی که میزنی، کو شاهدت؟ گفت: راننده فوزیه»
پرون جریان رابطه تقی و فوزیه را به شاه گزارش داد. شاه هم فردوست را نزد راننده فرستاد تا صحت گفته پرون معلوم شود. راننده فوزیه گفت: «مسأله صحت دارد، مدتی که هفتهای دو شب، گاهی یک شب در میان و گاهی هر شب تقی و فوزیه به تپههای محمودیه میروند و در آنجا به من دستور میدهند که پیاده دور شوم تا خبرت کنیم…»
شاه که از این جریان آگاهی پیدا میکند، دستور میدهد که تقی را به کاخ راه ندهند و این موضوع ـ راه ندادن تقی به کاخ ـ به گوش فوزیه رسید، این جریان برای فوزیه غیرقابل تحمل بود، و حدود ۱۵-۱۰ روز ساکت و مغموم شد و سپس اعلام کرد برای استراحت به مصر میرود و دیگر مراجعت نکرد.
پس از مدتی ملک فاروق به شاه ایران پیام داد که باید فوزیه را طلاق دهی، بدین ترتیب به تدریج ازدواجی که بر پایه مصالح انگلیس صورت گرفت بر پایه همان مصالح و بدست پرون در حال متلاشی شدن بود.
البته فوزیه قبلا یک بار بر اثر رابطه نامشروع شاه با دیوسالار به مصر رفت و بعد از مدتی برگشت، اما این بار بعد از ماجرای خود فوزیه با تقی امامی ایران را ترک و دیگر برنگشت. فوزیه بعدا به قرآن قسم یاد میکند که این مطلب شایعه و دروغ بوده است و هیچ گونه ارتباط نامعقولی با تقی نداشته است.
فردوست هم نقش انگلیس را در جدایی شاه و فوزیه را موثر انسته و میگوید: «…. زندگی فوزیه به این نحو در دربار ادامه یافت تا این که سیاست انگلیس عوض شد و جدایی محمدرضا و فوزیه در دستور کارشان قرار گرفت … دلیل آن را نمیدانم، ولی میتوانم حدس بزنم که در آن روزها به دلیل فساد ملک فاروق انگلیس، طرح برکناری او را آماده کردند و میخواستند با جدایی محمدرضا و فوزیه مسائل دو کشور را از هم جدا کنند و احیانا خطری سلطنت محمدرضا را تهدید نکند که ارنست پرون در جدایی فوزیه نقش اصلی داشت».
البته اردشیر زاهدی نقش اشرف و حسادت وی را باعث این جدایی و طلاق میداند. اشرف فوزیه را متهم به هرزگی میکند. شمس هم مانند اردشیر زاهدی اشرف را عامل از هم گسیختگی پیوند از دواج فوزیه و شاه دانسته است، به طوری که شمس بعدا به ثریا زن دوم شاه ، هشدار میدهد که مواظب اشرف باشد چون وی زنی خودخواه و توطئهگر است.
برخی دیگر طلاق و جدایی شاه و فوزیه را اختلافات مادر شوهر و مادر زن میدانند … به هر حال نمیتوان اختلافات شاه و فوزیه را تنها به یک عامل منحصر کرد.
فوزیه در ۲۴ مهر ۱۳۲۷ رسماً مطلقه شد و روز هشتم فروردین ۱۳۲۸ با اسمعیل شیرین بک مصری ازدواج کرد.