درد در رگانام حسرت در استخوانم چيزي نظير ِ آتش در جانم پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا .گويي چيزي به هم فشرد تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.? (اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان حتا با نان ِ خشک ِشان
 
iranliber
مقالات و نظرها  
  ارسال ایمیل
  جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی
  میلیاردرهای ایران چه کسانی هستند؟
  ماجرای ازدواج و طلاق فوزیه از محمدرضاشاه
  همسرلن سران عرب
  ملکه زیبایی آمریکا با حزب الله مرتبط است!
  نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام &#
  حافظ
  چرا از جرس می روند م.ع
  از یک انقلاب به انقلابی دیگر
  صفحه اصلی
  افشای اطلاعات جدید درباره سعید تاجیک، بسی
  چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان
  ضربه آخر
  سیاست ورزی صداقت پیشه
سیاست ورزی صداقت پیشه
 
   
  
 

یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
 

سياست ورزی صداقت پيشه

 
 

[به بهانه فروخفتن مهندس سحابی]

چون نيست هيچ مردی در عشق يار مارا

 سجاده زاهدان را درد قمار مارا

جايی كه جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نيست جای رندان با آن چه كارمارا

گر ساقيان معنی با زاهدان نشينند

 می زاهدان ره را، درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شكستگان را

شاديش مصلحان را غم يادگار مارا

ای مدعی كجايی تا ملك ما ببينی

 گرهرچه بود درما، برداشت يارما را

دگر بار دست تقدير، عزتی را زما گرفت، او كه خود سراپا عزت بود و شصت سال برای عزت اين سرزمين مغضوبين، ره پيمود. سحابی سترگی بود كه والاترين هدفش در اين وادی، اهتزاز درفش دمكراسی و استقلال ايران بود، او همه را باهم می طلبيد، دينداربود، اما ايرانی بودن و احترام به ساير دين ورزان سر لوحه صراحت انديشه اش مینمود، ارتباط اجتماعی مهندس سحابی با دگر انديشمندان از جنس و سنخ خاص خودش بود، مسلك و عرف عزتمند اش در رفتار با سايرين تا كيد بر اين نهيب نغز ما ندلای ماندگار بود كه "بگذار عشق خاصيت تو باشد، نه رابطه خاص تو با كسی".

سحابی در اين وادی چون سلفش دكتر سحابی پدر، بازرگان بزرگ و شريعتی شرافتمند به خوبی آموخته بود كه برای رهايی از يوغ هرنوع استبدادی، اولين گام خودسازی و به عبارتی خودسوزی در رهايی از هرگونه انديشه استبداد آلود است. به واسطه همين منش منصفانه و منتقدانه بود كه او در برخورد با استبداديان نيز از اعتدال خارج نمی شد. برخورد مدنی اورا از واكنش احساسی برحذر می داشت، به بيان ديگر سحابی ها از جنس مردانی اند كه با شرارت ها مي ستيزند، اما به شروران پاسخ شرورانه نمی دهند، چه شر را با شر ستردن، محصولش چيزی شر ساز‍ی و استبداد افرينی نيست.

 سحابی متفكری است از جنس اهل علم، زمانی نابغه ای چون انيشتين از فاشيزم در رنج و تعب فغان می كند كه: "دنیا جای خطرناكی است برای زندگی، نه به خاطر مردمان شرور، بلكه به خاطر كسانی كه شرارت را می بينند و كاری در مورد آن انجام نمی دهند". اما امثال سحابی ها تمام هستی خويش را نثارجامعه خود كردند تا با شروران بستيزند .

مهندس سحابی درست به واسطه همين حساسيت بی شائبه اش بود كه به قهر دو دژخيم، پانزده سال از حيات خويش را درزندان سپری نمود، اما زندان ازاو يك انتقام جو نساخت، چرا كه او از جنس مصدق بود و مهاتما گاندی که تمام عمرمفيد خويش را در زندان بسر برد، سرانجام به اين درس بزرگ نائل می شود كه: "از گناه تنفر داشته باشيد نه از گنه كار!"

تمام تلاش سحابی به ويژه در سال های اخير در اين خلاصه می شد كه در ايرا ن يك جنبش مدنی شكل بگيرد؛ حركتی كه در آن ازحس انتقام جويی و برخورد فانتزيك و ايدئولوژی صرف خبری نباشد. درست بواسطه همين بعد فكری و رفتاری اش بود كه متاسفانه گاها ازسوی برخی از همفكرانش نيز مورد بی لطفی قرار می گرفت. درجريان حمله به كوی دانشگاه در سال 78 عده ای جوان او را به باد استهزا گرفتند و متهم به سازشكار بودن، اما سحابی باهمان عزت و متانت هميشگی اش آنان را دعوت به آرامش و تجهيز به مبارزه مدنی نمود.

پاسخ زيبنده وی به دانشجويانی كه او را خطاب قرار دادند كه چه كسی تورا مامور به حضور در اينجا نموده!؟ با اين لحن كه "تجربه پنجاه ساله ام مرا موظف به آمدن نمود" مويد نمونه ای از اقتدارعزت منشانه اش در تقابل با ديگران بود.

اما شايد بزرگترين شاخص شخصيت عزت الله سحابی را باید در صداقتی جستجو كرد كه ازسياسيون و ياران مبارزش چون مهندس بازرگان، طالقان‍ی، سحابی پدر و شريعتی طی سال ها مبارزه به ارث برده بود؛ صداقت پيشگی سحابی به اين معن‍ی است كه مبارزه سياسی برای اين نبوده كه از او يا يارانش قهرمان يا بعضا بتی بسازد، برای امثال او سياست ابزار است نه هدف، اما درشكل ابزاری خويش نه وسيله ای برای بزرگداشت او يا دامنه محدود كسانی كه با وی می زيند و مبارزه می كنند، بلكه بواسطه تكريم ارزش های انسان پروری، خود سازی و نه خود محوری، چراكه وقتی يك اهل مبارزه، مجموعه محدود ياران و دوستان خويش را فقط می تواند ببيند، آنگاه در كورا ن مبارزه حداكثر می تواند به نقطه ای نيل كند كه هدف مبارزاتي اش نابودی و بر اندازی خصم استبداد باشد و البته برای يك مرد و انديشه سترگ اين به تنهائی افتخاری نيست؛ آ نچه می تواند عزت و آزاد منشی را در جريان يك مبارزه تضمين كند، نبرد با نفس عداوت و خيره سری است، چراكه درغير اين صورت با برافتادن هر ديكتاتوری صرفا مهره ها می روند و منش استبدادی می ماند، فرعون می رود اما تكريم تفرعن ماندگار می گردد. 

سحابی به خوبی ايران را می شناخت، سرزمينی را كه بايد از جهل جهان سومی بودن به سمت توسعه سوق داد. زمانی پروفسور حسابی نابغه اين پيام را برای اين دنيای سوم به گوش می رساند كه: "جهان سوم جايی است كه هركس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب می شود وهر كسی بخواهد خانه اش آباد گردد، بايد درتخريب مملكتش بكوشد!"

امثال سحابی درست به واسطه همين كلام نغز حسابی عمری بود كه در خراب خانه ای به عزلت اما زهی با عزت ايستادند؛ درخانه خراب با خانواده ای خسته از جراحت ها با اميد به آبادی ايرانی آزاد در فردايی كه حتی خود به دوری يا نزديكی آن وقوف نداشتند.

 اما درد سحابی فراتر از اينهانيز هست؛ شب پرستان از هاله او هم در نگذشتند. حال و هوای هاله در بستر مبارزه نشات گرفته از منش سحابی بود؛ فرزندی دلبند كه درد و دغدغه پدر را در چند روزی كه موقتا از زندان رهايی يا فته بود، اين چنين توصيف می كرد: "بزرگترين دغدغه او برای ايران بود و اعتقاد داشت كه اگر ما فقط به يك اصل آزادی اعتقاد داشته باشيم، بايد تا آخر می ايستاديم، اما وقتی چند اصل داشتيم و هم به عدالت و آزادی و ترقی هم زمان توجه كرديم، آن وقت بايد همه اينها را برای يك اصل بالاتر محدود كنيم و آن ايران است."

سحابی پس از نيم قرن مبارزه بی وقفه در راه ايران، نستوه پيش تازيد، سرانجام عصا به دست گرفت، اما هرگز دست به عصا حركت ننمود؛ همو كه هستی اش در عصای عصيان تجلی می گشت، اما در مقابل انديشه های غيراستبدادی نهايت كرنش را به نمايش می گذاشت، سال هاپيش به بهانه سالگرد دكتر سحابی در حسينيه ارشاد اينگونه مردم محوری را تكريم نمود: "من خودم فردی مذهبی هستم، اما می گويم محور وحدت ايران نه می تواند مذهب باشد و نه زبان چراكه ايرانیان مذاهب مختلف دارند و عقايد گوناگون نيز به زبان های مختلف سخن می گويند، تا كيد بر محور قراردادن اين ها خود به اختلاف و تفرقه دامن می زند، آنچه می تواند محور وحدت مردم باشد، خود ايران است و رشد و سربلندی و اعتلای آن."

يكی از حركات بزرگ مهندس سحابی در اجتناب از ايجاد فضای اختناق مذهبی درايران بعد ازانقلاب كه به نوبه خود مويد صداقت و صراحت سياسی وی بود، مخالفت سحابی با اصل ولايت فقيه در الحاق آن به قانون اساسی بود كه به آن رای منفی داد، مجددا در سال 68 كه ده سال ازرای منفی اولش می گذشت، در بازنگری قانون اساسی به افزودن ولايت مطلقه رای مخالف داد.

مخالفت های سحابی با صريح ترين ابزار ابقای اختناق به نام دين باعث شد تا او بهای گزافی بپردازد؛ تاوانی كه نه تنها او پرداخت، بلكه با آن هاله اش را هم از خانواده ربودند. مستبدين ازمرده بزرگمردان كم تراز زنده شان واهمه ندارند، قربانی گشتن هاله مهرتاييدی است براين هراس.

يك سال پيش سحابی عزيز دركوران برخورد های كور دژخيمان با مردم معترض، با تمام وجود خويش اين نجوا را سر داد كه: "ای خدای بزرگ يا حال و روز ما را دگرگون كن، يا مرگ مرا برسان "زهی جای زجر و تاسف است كه اين گونه در كوته زمان خدايش، لقايش را مستجاب نمود، و دگر بار ستاره ای سترگ در آسمان انديشه آزادمنشی ايران زمين، خاموش گشت.

 

مهدی علومی  
   
عشق عمومی  
  عشق عمومی

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم... که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.



دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

۱۳۳۴
 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد  
  برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.







روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.



روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.



روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.



روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.



روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.



روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...







و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.



۱۳۳۴/۴/۵
 
درد در رگانام  
  درد در رگانام
حسرت در استخوانم
چيزي نظير ِ آتش در جانم

پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا

.گويي چيزي به هم فشرد
تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشمام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمياش
مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود
با تابناکياش
مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.?
(اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتا

با نان ِ خشک ِشان
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند  
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک

همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست

دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان

آبادانيست.

همچون زخمي

همه عُمر

خونابه چکنده
همچون زخمي

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،
به نعرهيي

چشم بر جهان گشوده
به نفرتي

از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک


کوچک تر حتا

از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
 
Oggi ci sono stati già 1 visitatori (12 hits) qui!
Questo sito web è stato creato gratuitamente con SitoWebFaidate.it. Vuoi anche tu un tuo sito web?
Accedi gratuitamente