درد در رگانام حسرت در استخوانم چيزي نظير ِ آتش در جانم پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا .گويي چيزي به هم فشرد تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.? (اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان حتا با نان ِ خشک ِشان
 
iranliber
مقالات و نظرها  
  ارسال ایمیل
  جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی
  میلیاردرهای ایران چه کسانی هستند؟
  ماجرای ازدواج و طلاق فوزیه از محمدرضاشاه
  همسرلن سران عرب
  ملکه زیبایی آمریکا با حزب الله مرتبط است!
  نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام &#
  حافظ
  چرا از جرس می روند م.ع
  از یک انقلاب به انقلابی دیگر
  صفحه اصلی
  افشای اطلاعات جدید درباره سعید تاجیک، بسی
  چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان
  ضربه آخر
  سیاست ورزی صداقت پیشه
از یک انقلاب به انقلابی دیگر
از یک انقلاب به انقلابی دیگر محسن سازگارا، در سال ۱۹۷۹ در پیروزی انقلاب اسلامی نقش داشت. او که امروز استاد دانشگاه هاروارد است، از طریق ویدئو کنفرانس‌های اینترنتی اش توصیه‌هایی را برای معترضان طرفدار شیوه دموکراتیک اعتراض در برابر حکومت ایران ارائه می‌کند. هر روز سر ساعت ۱۹، محسن سازگارا، این مهاجر ایرانی به زیرزمین خانه آجریش در یکی از حومه‌های زیبای ویرجینیا در چند کیلومتری واشنگتن می‌رود. با آن منش مودبانه و عینک گرد روشنفکری اش، بلوز لاکوست و جین، این استاد علوم سیاسیِ هاروارد به هیچ‌وجه شبیه یک انقلابی در حال توطئه‌چینی در زیرزمینش نیست. اما، در جلوی دوربین آماتوری نصب شده روبرو دیوار با یک پرچم سبز، این «نادم» از انقلاب اسلامی ایران با ده‌ها هزار بیننده ایرانی اینترنتی صحبت می‌کند. ویدئوها را از طریق فیس‌بوک و یوتیوب پخش و آنها را وادار به اندیشیدن می‌کند و توصیه‌های تاکتیکی انقلاب ضد خشونت مطرح می‌کند. آن‌طور که خودش توضیح می‌دهد مخاطب اصلی برنامه‌های او جنبش سبز دموکراتیک است، که یک سال پیش علیه رژیم آیت الله خامنه‌ای در ایران به پا خاست، و هدف نیز ایجاد «امید و مقاومت» است. بر اساس محاسبات محسن سازگارا، این برنامه‌ها بیشتر از ۱۰۰ هزار نفر که ۶۰٪ شان در ایران هستند، بیننده دارد. یک روح دیگر از این پروژه خانگی، که از طریق فضای اینترنتی ایران و امریکا را پیوند می‌دهد، شهاب ۲۴ ساله، پسر محسن است که با پدرش هم پیمان شد تا برنامه‌ها را «اگر لازم باشد تا ۲۰۱۵ ادامه دهد». شهاب که مسئول گذاشتن سخنان پدرش در اینترنت است و بر امنیت سایت ها نظارت دارد، می‌گوید: «ما امیدواریم که رژیم قبل از ۲۰۱۵ سرنگون شود. مردم دیگر صبرشان تمام شده است. آنها از خامنه‌ای متنفرند و خواستار تغییر رژیم هستند». محسن هم موافق است و می‌گوید: «این حکومت تمام مشروعیتش را تابستان گذشته از دست داد و بسیار شکننده است. آنها سعی می‌کنند با سرکوب به مردم خلافش را ثابت کنند، تا آنها از خیر مبارزه بگذرند. روانشناسی در این رویارویی بسیار اهمیت دارد.» روی پرچمی که دیوار پشت سرش را پوشانده به فارسی نوشته شده است: «سبز رنگ مقاومت است تا زمانی که بهار از راه برسد». با نگاه کردن به پروفسور سازگارا که مشغول طراحی یک انقلاب سیاسی در چند هزار کیلومتری حومه‌های سبز ویرجینیا است، حسی سورئالیست منتقل می‌کند. این موقعیت همان قدر عجیب است زمانی که بدانیم محسن سازگارا یکی از همراهان با انقلاب اسلامی سال ۱۹۷۹ و مبارزه علیه مدرنیته غربی در کنار امام خمینی بود. وی یکی از «شورشیان سرشار از ایده‌های مارکسیستی» بود که وارد جنگ علیه دیکتاتوری شاه شد و بعد به اندیشه «اسلامی توانا برای حل تمامی مشکلات» پیوست. «همه چیز می‌تواند تغییر کند» سازگارا بعد از پایان تحصیلاتش در دانشگاه تکنولوژی ایلینوز، جایی که با گروه‌های بسیار ضد غرب نشست و برخاست می‌کرد، و زمانی که تنها ۲۷ سال داشت به آیت الله خمینی در نوفل لوشاتو ملحق شد و با چندی دیگر سپاه پاسداران را پایگذاری کردند که ستون فقرات حکومت شد. زمانی که اسلام‌گرایان در سال ۱۹۷۹ به قدرت می‌رسند وی در قلب این دستگاه حکومتی است. بعد از مرگ خمینی در سال ۱۹۸۹ در حالی‌که از انقلابی ترسیده که از روی ناچاری مجبور است فرزندانش را بخورد، وی از سپاه می‌رود و قدرت را ترک می‌کند. وی در سال ۲۰۰۱ سعی می‌کند به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری ایران و با مطرح کردن پیشنهاد اصلاح قانون اساسی برای حذف تسلط دین، دوباره وارد بازی شود. اما خامنه‌ای وی را از این بازی دور می‌کند. وی بنیانگذار چندین روزنامه اپوزیسیون بود که به سرعت بسته می‌شوند، سازگارا در نهایت بازداشت می‌شود. وی آزادیش را مدیون اعتصاب غذایش است. او که برای مداوا به انگلستان رفته بود، احساس نا امنی می‌کند و تصمیم می‌گیرد که در ایالات متحده به زندگی در تبعید ادامه دهد. در زمان کنفرانس‌ها که در برابر دانشجویانش ارائه می‌کرده، محسن بارها گفته است که نسل او «باید به دلیل آنچه بر سر ایران آورده است عذر بخواهد». پسرش می‌افزاید که از او ناراحت نیست، حتی وقتی گاهی منفجر می‌شود و از او می‌پرسد چگونه توانسته «کشور را در چنین مخمصه‌ای بیاندازد». وی می‌گوید: «پدر من بهای اشتباهاتش را پرداخته است. مردم ایران درک می‌کنند و به دنبال توصیه‌های او هستند.» درمان این درد از دید پدر و پسر، عطشی دوباره است که در جامعه ایران به وجود آمده است. محسن خلاصه می‌کند: «نسل من از مدرنیته غربی بیزار بود ولی نسل فرزندان ما رویایش همین مدرنیته است، آنها دیگر از اینکه مردم دنیا محکومشان کنند، خسته شده‌اند.» پسرش می‌افزاید: «اگر کنار گذاشتن پروژه سلاح‌های هسته‌ای کمکشان می‌کند که از شر این حکومت خلاص شوند، آنها این سناریو را خواهند پذیرفت». محسن سازگارا از عکس‌العمل دولت اوباما در زمان انقلاب دموکراتیک سال ۲۰۰۹ ناراضی است. او گمان می‌کند که رئیس جمهور امریکا در دفاعش از جوانان ایرانی که برای آینده‌شان با به خطر انداختن زندگیشان می‌جنگیدند «بیش از اندازه ضعیف» بوده است. ولی او با دقت مذاکرات حساس میان سازمان ملل متحد برای تحریم‌های جدید علیه حکومت تهران را دنبال می‌کند و آن را «تعیین کننده» می‌داند. سازگارا می‌گوید: «طبق اطلاعاتی که من از داخل سیستم دارم، و شکاف‌هایی در میان حتی سپاه پاسداران و بسیجی‌ها، که مدام در تیراندازی به سوی مردم حریص‌تر می‌شوند، در حال صورت گرفتن است. اگر بتوانیم چند سرهنگ پیدا کنیم که بتوانند جلوی سرکوب قد علم کنند، مانند آنچه در شوروی سابق در پایان کمونیسم اتفاق افتاد، همه چیز می‌تواند تغییر کند». ولی او همین طور تصریح می‌کند که اتحاد روسیه و چین در فرآیند خفه‌کردن حکومت و منافع اقتصادیش بسیار حیاتی است. از این نظر او شک دارد: بازی مسکو همیشه در مقابل ایران مبهم بوده است. بر اساس منابع او، ماموران سرویس‌های اطلاعاتی روسیه خودشان در قلب قدرت ایران در زمان تصمیم‌گیری درباره بکار بردن زور حضور داشته‌اند و به نظر می‌رسد که به خامنه‌ای توصیه کرده‌اند برای نجات رژیم از سرکوب استفاده کند. عکس از: روزنامه نیویورک تایمز
مهدی علومی  
   
عشق عمومی  
  عشق عمومی

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم... که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.



دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

۱۳۳۴
 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد  
  برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.







روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.



روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.



روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.



روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.



روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.



روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...







و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.



۱۳۳۴/۴/۵
 
درد در رگانام  
  درد در رگانام
حسرت در استخوانم
چيزي نظير ِ آتش در جانم

پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا

.گويي چيزي به هم فشرد
تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشمام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمياش
مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود
با تابناکياش
مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.?
(اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتا

با نان ِ خشک ِشان
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند  
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک

همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست

دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان

آبادانيست.

همچون زخمي

همه عُمر

خونابه چکنده
همچون زخمي

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،
به نعرهيي

چشم بر جهان گشوده
به نفرتي

از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک


کوچک تر حتا

از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
 
Oggi ci sono stati già 1 visitatori (11 hits) qui!
Questo sito web è stato creato gratuitamente con SitoWebFaidate.it. Vuoi anche tu un tuo sito web?
Accedi gratuitamente