درد در رگانام حسرت در استخوانم چيزي نظير ِ آتش در جانم پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا .گويي چيزي به هم فشرد تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.? (اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان حتا با نان ِ خشک ِشان
 
iranliber
مقالات و نظرها  
  ارسال ایمیل
  جرس از بهار می‌ترسد؟ هوشنگ اسدی
  میلیاردرهای ایران چه کسانی هستند؟
  ماجرای ازدواج و طلاق فوزیه از محمدرضاشاه
  همسرلن سران عرب
  ملکه زیبایی آمریکا با حزب الله مرتبط است!
  نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام &#
  حافظ
  چرا از جرس می روند م.ع
  از یک انقلاب به انقلابی دیگر
  صفحه اصلی
  افشای اطلاعات جدید درباره سعید تاجیک، بسی
  چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان
  ضربه آخر
  سیاست ورزی صداقت پیشه
نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام &#

نامه آرش رحمانی‌پور که دقايقی پيش از اعدام نوشته شده است: افتخارم اين است که ايرانی هستم، کمپين

وصيت نامه آرش رحمانی پور که در اختيار کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران قرارگرفته است.
آرش رحمانی پور يکی از دو زندانی متهم به محاربه که در هشتم بهمن ماه گذشته به همراه محمدرضا علی زمانی اعدام شد، دقايقی پيش از اعدام وصيت نامه ای را نوشته است که متن آن در روزهای اخير در اختيار کمپين بين المللی حقوق بشر قرار گرفت.

در خبر منتشره در پايگاه اطلاع رسانی دادسرای عمومی انقلاب از آرش رحمانی پور به عنوان «يکی از متهمان پرونده اغتشاشات» و از معترضان به نتايج انتخابات ياد شده بود. در حالی که او در فروردين ماه سال گذشته و دوماه پيش از انتخابات در منزل خود بازداشت شد و بسياری از اتهاماتی که عليه وی مطرح شده و مبنای صدور و اجرای حکم اعدام قرار گرفت مربوط به زمانی بود که وی کمتر از ۱۸ سال سن داشت. بر همين اساس نسرين ستوده وکيل آرش در گفتگويی با کمپين بين المللی حقوق بشر با تاکيد بر اين که پرونده ی موکلش از پرونده های اعدام زير ۱۸ سال است اظهار داشت که اين بار اعدام زير ۱۸ سال از بين متهمان سياسی قربانی گرفته است.




با آنکه طبق آيين نامه اجرای احکام در جريان اجرای حکم بايد وکيل و يا وکلا و خانواده متهم حضور داشته باشد، خانواده و وکيل آرش رحمانی پور، از اجرای چنين حکمی اطلاع نداشتند و پس از اجرای مخفيانه حکم و اعلام آن در رسانه های عمومی از اين امر اطلاع يافتند.

آرش رحمانی پور در نامه ای ديگر که تاريخ آن مربوط به يک ماه پيش از اعدام است، در خصوص حکم اعدام خود نوشته است: “می گويند آرش گناهکار است چون جوانی است فاسد و به خداوندان اين کشور اعتقاد ندارد و خداوندان نو به جای آنها می گذارد. من جوانی فاسدم چون گناهانی دارم. گناهکار مدعی است که امور جدی را سرسری می گيرد و درون وجدان تاريخ ما را زير سوال می برد و چنان می نمايد که به بعضی امور اعتنايی تام دارد در صورتی که هرگز به آن عنايتی نداشته است. می پندارد با ماست اما با بيگانه و دشمن دوستی می کند، می پندارد از ماست اما به تاريخ ما ريشخند می زند. آيا اين ريشخند گناه نيست که درخور سزا باشد؟ شايد کسی بگويد آيا شرمگين نيستی که در دنيا چنان زندگی کردی که جان خود را به خطر انداختی؟ در جواب به معترض خواهم گفت اشتباه در اين است که انديشه مرگ و زندگی نزد تو اهميت دارد ولی چنين نيست و تنها چيزی که شخصی بايد نگران آن باشد اين است که آنچه می کند درست است يا نادرست و حقيقت است يا باطل و ارزش است يا … . وگرنه تمام دلاورانی که در عرصه ی دفاع از اين مرز جنگيده اند از سفيهان بوده اند”.

متن وصيت نامه ی آرش رحمانی پور که در اختيار کمپين بين المللی حقوق بشردر ايران قرار گرفته است در پی می آيد:

به نام دوست
پدر و مادر واژه‌هايی است که زيباييش آرامم می‌کرد اما من ارزش اين زيبايی را نتوانستم به خوبی درک کنم ولی افتخارم وجود آن‌ها بود.
چيزی به پايان نمانده است.
نماز و روزه و ديگر حقوق دينی که به گردن داشتم و تازه با آن اخت شده بودم را به خدا می‌سپارم.
و اما ايران. من افتخارم اين است که ايرانی بودم و برای ايران گردنم بوی طناب دار را حس کرد.
در مورد نظام اسلامی حاکم چيزی نمی‌گويم چون حکايت عجيبی خواهد بود اگر زمانی کسی اين نوشته را بخواند.
تن کشته و گريه‌ی دوستان
به از زنده و خنده‌ی دشمنان
مرا آر ]عار[ آيد از آن زندگی
که سالار باشم کنم بندگی

آرش رحمانی‌پور
 

مهدی علومی  
   
عشق عمومی  
  عشق عمومی

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم... که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.



دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

به سانِ ابر که با توفان
به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا
به سانِ پرنده که با بهار
به سانِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

۱۳۳۴
 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد  
  برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.







روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.



روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.



روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.



روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.



روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.



روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...







و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.



۱۳۳۴/۴/۵
 
درد در رگانام  
  درد در رگانام
حسرت در استخوانم
چيزي نظير ِ آتش در جانم

پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا

.گويي چيزي به هم فشرد
تا قطرهي به تفتهگي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشمام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغري زدم.آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمياش
مفهوم ِ بير...ياي ...رفاقت بود
با تابناکياش
مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.?
(اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتا

با نان ِ خشک ِشان
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند  
 
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک

همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست

دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان

آبادانيست.

همچون زخمي

همه عُمر

خونابه چکنده
همچون زخمي

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،
به نعرهيي

چشم بر جهان گشوده
به نفرتي

از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک


کوچک تر حتا

از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
 
Oggi ci sono stati già 1 visitatori (14 hits) qui!
Questo sito web è stato creato gratuitamente con SitoWebFaidate.it. Vuoi anche tu un tuo sito web?
Accedi gratuitamente